تبليغاتX
[..پلاک سیزده..]
[..پلاک سیزده..]

خانه ای می خرم برای آنکه پلاک سیزده روی آن نصب کنم... تا چشم خرافاتیان کور


شعره چی بود؟

از کلاس در میام..استاد سر کلاس داد میزنه..محمود..اشنل..گِهه ناخ هاوزه..محمود میاد بغل دسم و با هم راه میریم تا دو طبقه پایین تر..تا دم در..درو باز میکنیم یه باد سرد میخوره تو سرم.. به این فکر میکنم که نیم ساعت طول میکشه برسم تا خونه..گوشیمو در میارم و سرمو گرم میکنم به اسمس جواب دادن که میرسیم سر خیابون.. دوتا بچه ها وایسادن دارن با هم حرف میزنن.. محمود میره بای بای میکنه ازشون و میاد.. راه می افتیم سمت مترو.. تو مترو محمود میپرسه کجا میری؟؟ میگم خط چار.. میگه آخ سو.. اونم مثل منه.. دست و پا شکسته به هم میفهمونیم چی میگیم.. خطمو عوض میکنم و میرم سمت خونه.. میشینم رو یه صندلی تکی که کنارش هی صدا میاد..تلق..تولوق..تلق...تولوق.. یکم خودمو ول میکنم.. دوتا صندلی اونور تر یه دختر گیج نشسته با چشمای سرخ و باد کرده و یه شیشه زهر ماری دستش.. بیشتر خودمو ول میکنم..جوری که تقریبا سرم برسه پایین شیشه و بتونم تکیه بدمش به کنار قاب شیشه.. چندتا ایستگاه جلوتر یه پسره سوار میشه و با وجود اینهمه صندلی خالی همون جلوی در وای میسته.. از قیافش معلومه صبح تا حالا سرش تو کتاب بوده...دوتا ایستگاه جلوتر دختره و پسره با هم پیاده میشن.. یکی میره راست..یکی میره چپ.. تو واگنی که من هستم دیگه هیچکسی نیست..سرمو از رو شیشه بلند میکنم..تنها کسی که دیده میشه یه زنه با سگ سیاهش که تو واگن بعدیه..سرمو میزارم سر جاش.. مترو میره تو تونل.. همه چیز سیاه میشه.. یاد ظهر می افتم که داشتم محمد اصفهانی گوش میدادم..آروم آروم شروع میکنم.. میخونم..میخونم..میخونم...

"عشق است و آتش و خون..داغ است و درد دوری..کِی میتوان نگفتن..کِی میتوان صبوری... با دوست عشق زیباست..با یار بیقراری.. از دوست درد ماند و .. از یار یادگاری.."

صدای گوینده ی مترو میپیچه تو سرم.. تسو لینین آخت هوندرت فیرتسیش آ....

پ.ن: لطفا از شعر هیچ برداشتی نکنید..چون عمرا هیچکس(تاکید میکنم..هیچکس)منظور منو نمیفهمه.

جمعه بیست و نهم آبان 1388  توسط  آدم!  |

 


نه دلم برای اینجا تنگ شده بود..نه احساس بی جایی میکردم..
دوست داشتم بازم بنویسم..ایندفه بیشتر از زندگی واقعی..


 

 

 

 

 

 

RSS 2.0





Powered by WebGozar

Time spent here:
Blog Skin